خرید بک لینک
 در سیال بی صدای منظومه هآ ، یک پا در زمین و بال های در منظومه ها ، بی آسیب و رنج فقط نور های رنگی و  ارتباط بی کلامو منظومه هایی هوشمند و مهربانیامروز ، مرکزثقل تصمیم گیری نیست چون اینجا گرد است و حلقه ااتصال به دیروزها و فرداها، تصویری دیگر از وقایع می دهد .آنچه می بینیم آنچه که هست    ،،نیست. برای همین جمعیت روی زمین،  خیلی کم است. + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 0:40 توسط دختر باران  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 10 تير 1401 ساعت: 1:44

ادمها هر یک در این پهنه هستی نقشه هایی برای زندگی خودشون می کشند گاه خود را اسیر سرنوشت میدانند و گاه انقدر خود را باور دارند که سرنوشت خودشان را می سازند .واین خوب است که وقتی می بینی باید هجرت کنی   هجرت کنی.باید رفت  .تویی و اندیشه ها و تمایلاتت  تویی و افکار و اعتقاداتت.برو به قبیله ایی که با تو نسبت دارند و خود رابه انها   گره بزن  تا  به آرامش برسی.و از هارمونی عاطفه و روح و روانشان، لذت ببری . و دوست شان  داشته باشی و دوستت بدارند   بدون هیچ احساس بدی .هر چند که هجرت سخت است و تلخ اما حکمت تلخی کام را رفع میکندبعد از مدتی.ومن امروز به یاد حافظ رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم.آشنایان ره عشق گرم  خون بخورندناکس ام گر به شکایت سوی بیگانه روم. + نوشته شده در دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۹ ساعت 3:9 توسط دختر باران  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 10 تير 1401 ساعت: 1:44

سال نو و حال نو و برکتی نو آن شا الله که خبرهای خیر در راهند

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 10 تير 1401 ساعت: 1:44

سلام دست پروراننده و نوازشگر خداوندسلام دست گیرنده انتقام از ظالمینسلام ای دست یاری دهنده به ستمدیده گانسلام ای دست مرحم گذار بر سینه های سوخته گانسلام ای یاری کننده طفل صغیر و شیخ کبیربیا بیا و به دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: شنبه 16 فروردين 1399 ساعت: 2:01

ای خسته ای خسته گان دنیا بیایید من کسی را می شناسم که می تواند پناهگاهمان باشد ای خسته گان از ظلم بشر من جایی را می شناسم که انجا می توان طعم لذتهای حقیقی را چشید و در سایه عدالت و ارامش زندگی کرد جایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: شنبه 16 فروردين 1399 ساعت: 2:01

این روزها کمی عجیبه

من فکر می کنم یه چیزایی داره تموم میشه

نمی دونم چرا حس می کنم دنیا داره به اخرش نزدیک میشه

وقتی بچه بودم فکر می کردم دنیا یعنی همین کره زمین

اخر زمین هم یک دیواره

دیگه بعد از دیوار رو هم نمی تونستم چیزی تصور کنم

اما الان دوباره فکر می کنم

به دیوار داریم نزدیک میشیم

فکر می کنم تمام معادلات اونها که برای زمین و دنیای مردم تصمیم می گیرند

داره بهم میخوره

یک اتفاق جدید و غیر منتظره البته برای بعضیها

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 2 اسفند 1398 ساعت: 20:21

یه وقتهای انقدر تنهایی که فکر می کنی مال یه سیاره دیگه هستیاونوقته که دیگه تموم آدمهای دور و برت هم نمی تونن این تنهایی رو ازت بگیرن هیچ وقت فکر نمی کردم فصه گل خندون راست باشه و آدمها انقدر بی وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 2 اسفند 1398 ساعت: 20:21

تو قصه ها یک سنگ صبور بود و هر کس دلش از روزگار خیلی به درد امده بود قصه غصه هاشو براش می گفت و بعد بهش می گفت خالا بگو سنگ صبور تو صبوری یا من صبور؟اگه خدا می خواست بعد از شنیدن قصه پر غصه، سنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 2 اسفند 1398 ساعت: 20:21

به یک بنده خدایی گفتم تا،ده سال دیگه فلان موضوع حل شده استخندید و گفت اوووووووه .....تا ده سال دیگه دیگه برای ما فایده ای نداره ، به چه درد میخورهراست میگفت شاید . نمی دونم هرچی که فکر می کنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 2 اسفند 1398 ساعت: 20:21

همیشه دلم میخواسته از آینده خبر داشتم و دیگران را از اشتباه و خطا نجات می دادم تاریخ را به سمت سرنوشت بهتری هدایت کنمتا دیگه نگیم اگه اینجوری میشد الان اوضاع بهتر بودو میشد تاریخ و مثل یک فیلم به عقبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 2 اسفند 1398 ساعت: 20:21

رمضان امدی؟ پشت درهای شهری؟تو هم دلت برای ما تنگ شده؟آمدی ما را بسازی؟کجی هایمان راصاف کنیسستی هایمان را ، سفت کنیپرده های غفلت را (که به روی دل و چشمهایمان کشیدیم ،که راحت بخوابیم ،تا آفتاب حقیقت ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 2 اسفند 1398 ساعت: 20:21

دیگه یک کم صبر کردن سخت شدهشاید دیگه الوده شدیم داریم از منظومه دور میشویمولی خدا نکنه چون خیلی سعی کردیم در این منظومه بمونیم و پرت نشیم خدایا نزار پرت بشیم دلت نخواد ما به راحتی بیفتیمیک هاف تایمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 2 اسفند 1398 ساعت: 20:21

این روزها چقدر دلم را شاد می کنی

شاید میخوای کمکم کنی تا، این بار بیش از تحملم را به دوش راحت تر بکشم .

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 2 اسفند 1398 ساعت: 20:21

خانه های برفی خاطرات من کجا رفتید ؟ نکند در ، هیاهوی عطش های سیری ناپذیر آب شده اید . شما را ، پیدا نمی کنم. شاید زمین بر کاتش را از ما گرفته. اما زمین مهر بانتر از بی رحمی ماست. شاید ،چشمهای آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 7:03

اونوقت ها این جا یک باغ بود آره همین جا که شما وایسادید هم این جا و هم جاهای دیگر ، حتی شهر های دیگر هر جایی که یک خونه باغ بود به نام کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان پر بود از بوی بهار، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 7:03

صفحه بندی